خداحافظ پستونک
نازنینای مامان سلام تو ی این پست میخوام در مورد چیزایی حرف بزنم که حدودا برا یک ماه پیشه ولی چه کنم که اصلا بهم اجازه نمیدیم دست به لپ تاپ بزنم شبا هم که میخوابید دیگه انرژی برام نمیمونه دور از جون عین مرده میشم. از این حرفها که بگذریم دو ماهه که بودید به دلیل گریه های بی وقفتون به اصرار اطرافیان پستونکی شدید. نمیدونم چرا حتی از اسمشم بدم میومد ولی مجبورا راضی شدم و همش تو فکر بودم که خودتون ترکش کنید ولی این داستان ادامه داشت تا اینکه خونه ی آنا جون تصمیم گرفتم هر جور شده از پستونک جداتون کنم علت اصلیشم این بود که همش برا همدیگرو برمیداشتید و میذاشتید دهناتون و این واقعا اذی...
نویسنده :
مامان مهدیه
1:34







